تاریخ شکلگیری کانون نویسندگان ایران
علی (فرهاد) امینی
دورهی اول
اگر انقلاب مشروطه را نقطهای روشن در جنبش روشنفکری ایران بدانیم و کودتای ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ و سرنگونی دکتر محمد مصدق را نقطهای تاریک، و اگر رویداد و نهضت مذهبی ۱۳۴۲ را سنگ بنای تفکیک روشنفکر دینی و غیردینی و انقلاب ۱۳۵۷ را تداخل اجباری و ضروری روشنفکران دینی و غیردینی بدانیم، حوادث میان سالهای ۱۳۴۷ تا ۱۳۷۷، ما را به علت پیدایی کانون نویسندگان و چرایی مواضع ضد متحجرانهی آن رهنمون خواهد شد.
مجال نیست از نقطهی روشن مشروطه شروع کنم، اما لازم است اندکی بعدتر به ظهور رضاشاه پهلوی با آن دیکتاتوری پدرانه و آمرانه از دل مشروطهی آزادیخواه و ظهور تقی ارانی مارکسیست و گروه ۵۳ نفر از دل دیکتاتوری رضاشاهی اشاره کنم. هر دو حوادثی نابهنگام و چون میوهای ناپخته بودند که دلدرد جامعهی روشنفکری را همراه آوردند. جامعهای که نتوانست انبوه پدیدههای مدرن را هضم کند، یک تناقض بزرگ را در ذهن تنبل خودِ آن روزگارش کاشت.
مبارزه با دیکتاتوری پدرانه و آمرانهی رضاشاهی به عنوان یک آرمان، یک ایدهآل، یک هدف والا برای روشنفکران دینی و غیردینی درآمد. هدفی خالی از بنمایههای علمی و فلسفهی علمی که آن را عمدتاً درگیر تعهدهای سیاسی کرد تا عقلانیت علمی و فلسفی. درگیری سیاسی هم خلاصه شد در مبارزه با شاه یا هر آن کسی که آن بالا بر مسندی نشسته است.
با این نوع تفکر ساخت کانون یا اتحادیه یا سندیکای نویسندگان، سالها به تأخیر افتاد. چراکه مبارزه با سانسور یعنی سرنگونی رضاشاه، مبارزه با سانسور یعنی سرنگونی محمدرضاشاه و... سالها کسی در این اندیشه نبود که با تشکیل نهادهای کوچک مستقل و دموکراتیک و اشاعهی درک صحیح از احقاق حقوق جمعی خواهد رسید. شاید هم رسیدن به این راهحل برای جامعهی ما زود بود. به هررو زیربنا یا روبنای کانون نویسندگان ایران را میتوان نخستین کنگرهی نویسندگان ایران در سال ۱۳۲۵ دانست.
ادامهی نوشته را بخوانيد...




گلوله در میان دو چشم بینا زیبا نیست
درست در آستانهی بیست و نهمین سالگرد انقلاب اسلامی و فرارسیدن اولین سالگرد فیلترشدن 

قربانی بعدی احمد میرعلایی بود. مترجمی دقیق و امین که سر و کاری نیز با سیاست نداشت، ولی ناماش در میان امضاءکنندگان بیانیههای کانون نویسندگان و از جمله متن معروف 134 نویسنده آمده بود.


با لغو امتیاز هفتهنامهی مهرزنجان، یکی دیگر از نشریات منتقد و اصلاحطلب به محاق خاموشی رفت.
نمیدانم پنج یا شش سالم بود ـ بگذارید دقیقتر حساب کنم، آری، پنج سالم بود ـ که توی آن گرمایِ تابستانِ 60 پدرم که نظانی بود، با حالی پریشان آمد خانه و در گوشِ مادرم که در چارچوبِ دَر ایستاده بود، چیزی گفت که من فقط «رجایی»اش را شنیدم و بعد گریهی هایهایِ مادرم را. نمیدانستم چه شده است اما سنگینی مصیبتی را احساس میکردم که آنجور پدرم را شکسته بود و مادرم را به هقهق انداخته بود. من هم برای اینکه تنها نمانم رفتم پیش مادرم و گریه کردم. بدون اینکه بدانم چرا و برای چی. بعدها فهمیدم که فضای خانهمان آنروز به خاطر شهید رجایی بود که آنقدر سنگین و مغموم بود. و آن گریه اولین گریهی من به خاطر یک «قتل سیاسی» بود.
