نام تو را تمام درختان میدانند
سعید سلطانیطارمی
دیگر تمام کن
باور نمیکنم بتوانی
از من جدا شوی
یا این که من بتوانم روزی
دور از تو سر کنم.
آن دستهای کوچک،
آن دامن سپید،
آن قهوه،
آن دهان،
آن راه پرگره
پُرپیچ و خم
که ما را
تا پیچ انتهایی تاریخ میکشید
یادت که هست؟
در کوچههای زنجان
ازمیر
قاهره
در قهوهخانهها
و آن اتاق کوچک بیآفتاب
ترکیب میشدیم
تا واژهای مرکب و بیمعنا
در یک ترانهی عربی
ترکی
یا فارسی شویم
و حس مد شهرهای کهن را
در انبساط مبهم دلهای کودکان برسانیم
و عشق را
با لهجهای به خانه بخوانیم
که هیچ واژهای
با آن زبان تو را نستوده است.
ادامهی نوشته را بخوانيد...



سجاده، فرش عنف و تجاوز، ای داعیان شرع خدا را!
پماد سوختگی


