با درد و اشک مینویسم این تکه از شعر اسماعیل خویی را. خوابم نمیبرد این شبها از خواندن شعرهای تازه به دست آمدهی خویی: زین سایهسار پُر برگ، گزیدهی اشعار اسماعیل خویی، تهران 1384، نشر نگاه.
من سالهای خاطرهانگیزی با شعر و صدای مسحور کنندهی او داشتهام. از او بیشتر خواهم نوشت. این بُرش را هم از شعر ِ «غزلوارهی اندیشیدن به عشق» صفحهی 305 همان کتاب زدهام. دیر زیاد و سرش خوش! به جان دوست همهتن شعرم کرده این روزها. تنهاییام را عمیقتر و بیواسطهتر مییابم. مرا یاد روزهای رشک و حسرتام انداخته که هنوز هم خلاصاش نیستم.

همیشه اندیشیدن به عشق مرا غمگین میکند:
خدای من!
اگر که زیبایی شکل ِ دیدنی ِ راستی است،
چراست
و از کجاست
که روی دوست
ــ همین که چشم درون را برهنه میکنی
از عینک ِ فریب ِ تمنای پوست ــ
دروغ ِ رنگینی از کار در میآید:
ــ چگونه گویم؟ ــ
خواب ِ خُرمی از یک پگاهِ بهاری
و یا
خیالوارهای از یک رنگینکمان
که از سرایش ِ غمشادی
در بلورهی اشکِ تو بوده است،
نه از همایش ِ باران و آفتاب،
آری،
که چتر زیبایش
برمیگشوده است:
نقاب ِ ناپایایی از نگارهی یک نوشخند
بر اخم زخمی ِ این پُر چرک و پُر چروکترین آسمان.