تبليغاتX
بوی کاغذ
سه شنبه 21 مهر1388

نام تو را تمام درختان می‌دانند

سعید سلطانی‌طارمی

 

دیگر تمام کن

باور نمی‌کنم بتوانی

                      از من جدا شوی

یا این که من بتوانم روزی

دور از تو سر کنم.

آن دست‌های کوچک،

آن دامن سپید،

آن قهوه،

              آن دهان،

 

آن راه پرگره

              پُرپیچ و خم

                          که ما را

تا پیچ انتهایی تاریخ می‌کشید

 

یادت که هست؟

در کوچه‌های زنجان

                           ازمیر

                                   قاهره

در قهوه‌خانه‌ها

و آن اتاق کوچک بی‌آفتاب

ترکیب می‌شدیم

تا واژه‌ای مرکب و بی‌معنا

در یک ترانه‌ی عربی

                         ترکی

                                 یا فارسی شویم

و حس مد شهرهای کهن را

در انبساط مبهم دل‌های کودکان برسانیم

و عشق را

با لهجه‌ای به خانه بخوانیم

که هیچ واژه‌ای

با آن زبان تو را نستوده است.


ادامه‌ی نوشته را بخوانيد...


 .......................................................................................................  jalilkhani [at] gmail [dot] com 

دوشنبه 6 مهر1388

با سپاس از صبا خانم خوئی برای ارسال این دو شعر در سوگ پرویز مشکاتیان

 

پرویز مشکاتیان (زادهٔ ۲۴ اردیبهشت ۱۳۳۴ در نیشابور - درگذشتهٔ ۳۰ شهریور ۱۳۸۸ در تهران)، آهنگساز، موسیقی‌دان، نوازنده سرشناس سنتور، استاد دانشگاه و پژوهشگر نامی ایرانپرویز جان!

     این شیوه از مردن

ز آموزه‌های کیست؟

در دوستان و دوستداران را به هجران خون جگر کردن،

این سبکِ کار

               _ ای نازنین! _

                           مشکاتیانی نیست.

 

کمبودِ روز و ماه و سال‌ات که نبود،

                                    ای دوست!

بایست‌ات آیا خود همین امروز و چونین ناگه آغازِ سفر کردن؟

ای یارِ جانی! نیک بد کردی!

این گونه بی‌مهری خوش از یارانِ جانی نیست.

 

زین سوکِ ناهنگام،

لال‌ام چو ذاتِ ترس، چون جانِ شگفتیدن.

بر من مگیر ار اُرگِ شعرم نیز ناکوک است:

که، آسمان‌ها برتر از واژه‌سرای من،

در زهره‌زارانِ هزاران در هزار آهنگِ موسیقی،

ویران‌تر از من، لالِ درد و حیرت و اندوه و ترسیدن،

خود هرچه ساز و هرچه آواز از تو در سوک است.

 

بیست و هفتم شهریور هشتاد و هشت،

 بیدرکجای لندن


ادامه‌ی نوشته را بخوانيد...


 .......................................................................................................  jalilkhani [at] gmail [dot] com 

شنبه 14 شهریور1388

سجاده: فرش عنف و تجاوز

 

سیمین بهبهانیسجاده، فرش عنف و تجاوز، ای داعیان شرع خدا را!

بر قتل‌عام دین و مروت، دست که بسته چشم شما را؟

الله اکبر است که هرشب، همراه جانِ آمده بر لب

آتشفشان به بال شیاطین، کرده‌ست پاره‌پاره فضا را

از شرع غیر نام نمانده‌ست، از عرف جز حرام نمانده‌ست

بر مدعا گواه گرفتم، جسم ترانه، قلب ندا را

انصاف را به هیچ شمردند، بس خون بی‌گناه که خوردند

شرم آیدم دگر که بگویم، بردند آبرویِ حیا را

سهراب‌ها به خاک غنودند، آرام آن‌چنان‌که نبودند

کو چاره‌ساز نفرت و نفرین، تهمینه‌های سوگ و عزا را؟

زین پس کدام جامه بپوشند، بهر کدام خیر بکوشند

آنان‌که عین فاجعه دیدند، فخر امام ارج عبا را

::

 

سجاده تار و پود گسسته‌ست، دیوی بر آن به جبر نشسته‌‌ست

گو سیل سخت آید و شوید، سجاده و نماز ریا را!

 

سیمین بهبهانی


 .......................................................................................................  jalilkhani [at] gmail [dot] com 

سه شنبه 13 مرداد1388

یقین درُم اثر امشو به های‌های مو نیست

که یار مسته و گوشش به گریه‌های مو نیست

خدا خدا چه ثمر ای موذنا که امشو

خدا خدایِ شمایه، خدا خدای مو نیست

نمود خونمه پامال و خون‌بهامه نداد

زدم چو بر دمنش دست، گفت پای مو نیست

بریز خونمه با دست نازنین خودت

چره که بهتر از ای، هیچی خون‌بهای مو نیست

بهار اگر شوه صد بار بمیرم از غم دوست

به جرم عشق و محبت هنوز جزای مو نیست.

 

با صدای پرویز مشکاتیان بشنوید: این‌جا


 .......................................................................................................  jalilkhani [at] gmail [dot] com 

سه شنبه 5 خرداد1388

گرچه اولین برخوردم با تو توصیه‌ای دوستانه بود، اما همواره دیده‌ام نگران برج‌های بلند بینایی هستی که ببینند و دم‌های بلند گویایی که بازگو کنند؛ چیزی که خود ندارم. پس باید چیزی می‌گفتم به تو مهدی جلیل‌خانی که:

 

خیره سرانه

سرانه‌ی کودتای‌ام را

از خاک گرفتم.

داد برم داشت.

گوش ممتنع

چندان جالب نبود

که شب‌مویه‌های‌ام را

بتراشد

          بصیقلد

                    بتمامد.

 

خیره‌سرانه‌ام

به آتش می‌دهم سر جمهوری‌ام را.


 .......................................................................................................  jalilkhani [at] gmail [dot] com 

شنبه 5 اردیبهشت1388

درود بر تو مهدی جان

واقعا متأسف شدم وقتی خبر احضارت به خاطر چنین اتهاماتی را شنیدم [...] می‌دانی كه در این مملكت، وبلاگ‌نویسی و اینترنت از مصادیق جرم و فساد است، حتی اگر از سیب زمینی بنویسی یا واژه‌ی "واردات گندم" را جست‌وجو كنی...

راستی به بهانه‌ی خودكشی (!) امیدرضا میرصیافی وبلاگ‌نویس، شعری گفتم كه دوست دارم تقدیم كنم به همه‌ی وبلاگ‌نویسان آزاداندیش. اگر صلاح دانستی، دوست دارم در وبلاگ تو منتشر شود.

 

با آرزوی موفقیت و آرامش

فرهاد رحیمی

از پشت قفس،

همیشه آسمان

                 آبی‌تر است

اما

دیگر آزادی

آرزوی پرنده نبود.

 

گه‌گاه

به آسمان كه نگاه می‌كرد،

پرواز

        در بال‌های گشوده‌اش خمیازه می‌كشید.

 

با پرهای سپید ریخته بر كف قفس

كفنی دوخت،

                به تن كرد

                            و برای همیشه پرید و رفت.

 

داغ اسارت‌اش

به دل سرد میله‌ها ماند،

                             شعله كشید،

                                          سوزاند...


 .......................................................................................................  jalilkhani [at] gmail [dot] com 

پنجشنبه 21 آذر1387

کرّوب رضاییپماد سوختگی

لیدا در آشپزخانه پیاز رنده می‌کند

من در کتابخانه اشک می‌ریزم

بال‌های سنجاقک هر روز

در کتاب  آشپزی می‌سوزد

 

لیدا می‌گفت:

چرا سبیل نشانه‌ی مردانگی است؟

من و امیر و سبحان دُم در می‌آوریم

و قیمه بادمجان زیر سؤال می‌رود!

 

مردان بادمجانی

خوانشی بر شعر «پماد سوختگی» از کروب رضایی

اکبر اکسیر، آذر 87

 

شعر در خوانش اول شعری است روایی، ساده و صمیمی از خانواده‌ی چهار نفری‌ای که نقش آن‌ها را شاعر با نام‌های حقیقی همسر و فرزندانش بازی کرده است. گزارشی از یک جمعه‌ی شهریوری که همه در خانه هستند؛ خانم مشغول رنده کردن پیاز است، آقا در کتابخانه مشغول مطالعه و بچه‌ها در کنار خانواده منتظر آماده شدن ناهار، آن هم ناهار فصل: قیمه بادمجان!

شعردر خوانش دوم تأویل می‌شود؛ زن نماد زنان مظلوم آشپزخانه است که دستان ظریفش هر روز در اجاق آشپزخانه و پخت و پز می‌سوزد. مرد که آگاه از این ماجراست به مطالعه ادامه می‌دهد تا حاکمیت خود را به عنوان پدرسالار  و مرد خانه با ریختن اشک پیازی و همدردی ریاکارانه به اثبات رساند و شاید بر حال کتاب و کتاب‌خوانی در سرزمین ما گریه می‌کند.

خانه سمبل جامعه‌ی مردسالار است. مرد با دو پسرش، یعنی سه عضو این خانه‌ی مذکر، احساس مادرانه‌ی زن را درک نمی‌کند. زن در یک بحران فلسفی سؤال تکان‌دهنده‌ای می‌پرسد: آیا فقط نشانه‌ی مردانگی سبیل است؟


ادامه‌ی نوشته را بخوانيد...


 .......................................................................................................  jalilkhani [at] gmail [dot] com 

چهارشنبه 29 آبان1387

اکبر اکسیرزیبای شاعری از آستارا، بوی خوش و روح متانت و بزرگ‌منشی و شاعرانگی مردمان‌اش را با خود به زنجان ارمغان آورده بود. کرّوب رضایی را اول‌بار بود که می‌دیدم و از آن همه شعرهای زیبا و آرامش مثال‌زدنی‌اش، پیدا بود که از قبیله‌ی قلم و شورانگیزان شاعر باید باشد. حیف اما که دیدار کوتاه بود و به میزبانی‌اش زمان تنگ بود و روزگار ملال را او باید مفری برای آرامش خواستارش می‌یافت و می‌داشت.

او برای فصلنامه‌ی اشراق شعر آورده بود اما دریغ که نه اشراقی باقی بود و نه اشراق‌بانی! پس به ناگزیر هدیه‌های ارجمندش را همین‌جا نشر می‌دهم.

کروب عزیز، از زیبای نازنین، بزرگ‌شاعر آستارا، اکبر اکسیر، نامه‌ای با دست‌خطی خوش برایم آورده بود که همین‌جا نقل‌اش می‌کنم؛ چرا که خطاب سلام‌اش به شما «ساکنان سیاره‌ی سهروردی» هم هست. پس به سلام‌آور و سلام‌رسان، هر دو، درود می‌گویم.

کرّوب جان، هنگامی که از زنجان و حسین منزوی سخن افتاد، جمله‌ای از آن سفر کرده نقل کرد که تلخای‌اش هنوز با من باقی است؛ گویا حسین منزوی گفته: «محمدحسین شهریار را مردم تبریز "شهریار" خواستند، اما مردم زنجان حسین منزوی را "منزوی" کردند»!

این را هم بگویم که گروه ادبیات عصرکتاب زنجان، امیدوار است که اواخر آذرماه، میزبان آقای اکبر اکسیر باشد برای معرفی و بررسی تازه‌ترین مجموعه‌ی شعر او «پسته‌ی لال سکوت دندان‌شکن است».

و اینک آن نامه و شعرها:


ادامه‌ی نوشته را بخوانيد...


 .......................................................................................................  jalilkhani [at] gmail [dot] com 

دوشنبه 8 مهر1387

زمینه‌ی پیدایش و پیشرفت ادبیات مدرن فارسی

سعیده رجایی‌پور

 

علی اسفندیاری یا علی نوری مشهور به نیما یوشیج زاده‌ی ۲۱ آبان ۱۲۷۴ در دهکده‌ی یوش مازندران، درگذشت ۱۳ دی 1338 شمیران تهرانتا قبل از مشروطیت، شاعری یك شغل و منبع درآمد بود. شاعر مثل یك منشی و مستوفی، در استخدام حاكم و امیر و سلطان بود و مطابق میل او سخن می‌گفت و از صله و جایزه و مستمری او بهره‌مند می‌شد. اما از انقلاب مشروطیت به بعد، با مطرح شدن مفاهیم جدیدی هم‌چون علایق ملی و امید به آزادی و قانون‌مداری و شایسته‌سالاری اكثر شاعران به جرگه‌ی آزادی‌خواهان پیوسته‌اند و تعهد و مسئولیت اجتماعی و سیاسی بر استفاده‌های مالی از طریق شعر رجحان یافته و جز معدودی كه نان به نرخ روز خورده و سنت پیش از مشروطیت را ادامه داده‌اند، اكثر قریب به اتفاق شاعران 100 ساله‌ی اخیر، نان از قبل خویش خورده و خود را به ارباب زور و زر نفروخته‌اند.

عمده‌ی شاعران عصر مشروطیت به طور طبیعی برداشتی سطحی و احساسی از این جنبش داشتند و عملکرد سطحی‌شان در شعر، در حد تغییر کلمات از «معشوق» به «ملت» و «اشتر» به «ترن» داشت. تنها گروه اندکی بودند که معنی ناگزیری تاریخی را می‌دانستند و می‌دانستند که این جنبش، زندگی روزمره و آداب و رسوم و شعر و زبان و معنی زیبایی را تغییر و همه‌ی امور را از سنت به مدرنیته سوق خواهد داد.


ادامه‌ی نوشته را بخوانيد...


 .......................................................................................................  jalilkhani [at] gmail [dot] com 

جمعه 1 شهریور1387

سروش ِ اهرمنا!

 

ما ز قرآن مغز را برداشتیم:

پوست را پیش ِ خران بگذاشتیم.

مولوی

 

سروش ِ اهرمنا! که‌ت مغالطت کار است:

هزارگونه دروغ‌ات نهان به گفتار است!

تو را شریف گمانیده بودم، آه، ار نه

ز هم‌سخن شدن‌ام با تو یاوه‌گو عار است.

تو نیز از جنم ِ شیخی، ار چه‌ات هرگز

به دوش بر نه عبا و به سر نه دستار است.

ز هرزگان ِ چمن نیست بوته‌ی گزنه:

زبان ِاو، به پدآفند، اگر چه پُر خار است.

ولی-‌دریغ!-  ندانستم این‌که اندیشه‌ت

نه بیشه‌ای‌ست، که نُه تویه‌ای پر از مار است.


ادامه‌ی نوشته را بخوانيد...


 .......................................................................................................  jalilkhani [at] gmail [dot] com 

دوشنبه 7 مرداد1387

نقدی بر مجموعه شعر

غزل زمان، سروده‌ی محمد سلمانی

سالار عبدی

 

محمد سلمانیمحمد سلمانی (متولد استان اردبیل، ۱۳۳۴) از شاعران غزلسرای روزگار ماست. وی از جمله معدود شاعران امروز است که با وقوف و آگاهی از چم و خم و ویژگی‌های خاص غزل این سال‌ها در هوای تغزل تنفس می‌کند. اولین موضوعی که ممکن است در مورد غزل در این سال‌ها به ذهن اهالی شعر و ادب خطور نماید، بحث تجویز یا عدم تجویز این قالب در این برهه از تاریخ است که با تعاریفی آوانگارد و پارادوکسیکال به سر می‌برد؛ که آیا این قالب سنتی با چهارچوب مشخص و محدود خود می‌تواند پاسخگوی نیازها و دغدغه‌های انسان امروز باشد.

آن‌چه به ذهن راقم اين سطور می‌رسد، این است که به صرف کلاسیک و سنتی بودن قالب شعر نمی‌توان نظر قاطع موافق یا مخالف داد. اگر به نمود عنصر نسبیت در عصر پست مدرن امروز که وجهه‌ی بارزتری یافته است دقیق شویم، نتیجه‌اش در باب شعر امروز این خواهد بود که صرف کلاسیک بودن یک قالب نمی‌تواند نشان ضعف و ناتوانی آن در پاسخ‌گویی و ارضاء سلایق ادبی روز مخاطبان باشد. چه، آن‌چه اهمیت دارد پیام و سخنی است که در هر قالب و ظرفی ارائه می‌شود. از سویی من یک جنبه‌ی طلایی اعجاز در غزل ـ‌این قالب بسته و یکنواخت‌ـ می‌بینم که هرگز در انحصار چارچوب بسته‌ی تعریف شده‌ی کلاسیک خود نمی‌ماند و با جاذبه‌ای جبّلی و نامکشوفی که دارد، به فراخور و تناسب موقعیت‌های مکانی و زمانی موجود موجب التذاذ می‌گردد.


ادامه‌ی نوشته را بخوانيد...


 .......................................................................................................  jalilkhani [at] gmail [dot] com 

شنبه 15 تیر1387

با خویش، با خدا

اسماعیل خوئی


ما را اسیر ِ دین ِ که کردی، خدای ما؟!
تا چیست پاسخ  ِ تو به چون و چرای ما؟!
ما را ز بامداد ِ تو می‌بود دین ِ خویش،
آورده زردهشت ِ سپنتا برای ما:
دینی که، با طلوع  ِ نخستین ِ آفتاب،
روشن شد از فروغ  ِ وی اندیشه‌های ما:
دینی که بر سه نیک ِ اهورایی‌ی تو در
پندار و گفت و کرد بُوَد رهنمای ما؛

دینی که، با طلوع ِ نخستین ِ آفتاب،
روشن شد از فروغ ِ وی اندیشه‌های ما:
دینی که رهنمای ِ پدر در پدر، که هیچ،
بوده‌ست رهنمای نیا در نیای ما؛


ادامه‌ی نوشته را بخوانيد...


 .......................................................................................................  jalilkhani [at] gmail [dot] com 

یکشنبه 1 اردیبهشت1387

سعدی به حق نمونه‌ی برجسته‌ی روح لطیف، نکته‌سنج و خیرخواه ایرانی است. او در اواخر قرن هفتم هجری در شیراز درگذشت.

 

اگر تو فارغی از حال دوستان یارا

فراغت از تو میسر نمیشود ما را.

تو را در آینه دیدن جمال طلعت خویش

بیان کند که چه بوده‌ست ناشکیبا را

بیا که وقت بهار است، تا من و تو به هم

به دیگران بگذاریم باغ و صحرا را

به جای سرو بلند ایستاده بر لب جوی

چرا نظر نکنی یار سروبالا را؟

شمایلی که در اوصاف حُسن ترکیب‌اش

مَجال نطق نماند زبان گویا را.


ادامه‌ی نوشته را بخوانيد...


 .......................................................................................................  jalilkhani [at] gmail [dot] com 

جمعه 14 دی1386

خدای من!

               به جهنم اگر بَری تو مرا،

نَپرسمت که چرا:

به شرطِ آن‌که نباشد

                              بدان کجا که منم،

عَدوی شور و شعور من،

                               این

نبوده بوده‌یِ پُر های و هوی،

                                    این،

نَمرده مرده‌یِ پُر گوی:

                         شیخ ِ هرزه‌دَرا.

 

کیهانِ درد، اسماعیل خویی،

آتلانتا: فروردین 1382، ص 107


 .......................................................................................................  jalilkhani [at] gmail [dot] com 

پنجشنبه 13 دی1386

هر چقدر خودت را از آفتاب پنهان کنی

هر چقدر که پنجره‌ها را ببندی

هر چقدر که پشتِ دیوارها پناه بگیری

هر چقدر که چشمانت را ببندی

بالأخره کسی تو را پیدا می‌کند

هر چقدر که اسم آدم‌ها را از دفترت خط بزنی

هر چقدر که سیم‌های تلفن را بکشی

هر چقدر که عکس‌های قدیمی را پاره کنی

بالأخره کسی پیدا می‌شود،

که تو را پیدا کند...

پشتِ یک پنجره

یا تهِ یک کوچه

و یا مچاله در میانِ یک عکس ِ کهنه

آخرِ سر،

           کسی تو را پیدا می‌کند...

 

25 دقیقه مهلت،

شِل سیلور استاین، چیستا یثربی

تهران: نامیرا، چاپ دوم، بهار 1384، ص 16


 .......................................................................................................  jalilkhani [at] gmail [dot] com 

دوشنبه 26 آذر1386

بزغاله و میمون

 

شنیدم باز هم گوهر فشاندی

که روشنفکر را بزغاله خواندی

ولی ایشان ز خویشانت نبودند

در این خط جمله را بی‌جا نشاندی

 

سخن گفتی ز عدل و داد و آن را

به نان و آب مجانی کشاندی

از این نَقلت که همچون نٌقل تَر بود

هیاهـو شد عجب توتی تکاندی

 

سخن‌هایت ز حکمت دفتری بود

چه کفترها از این دفتر پَراندی

ولیکن پول نفت و سفره‌ی خلـق

ز یادت رفت و زان پس لال ماندی

 

سخن از آسمان و ریسمان بود

دریغا حرفی از جنگل نراندی

چو از بزغاله کردی یاد ای کاش

سلامـی هم به میمون می‌رساندی!

 

منبع: خبرنگار روز


 .......................................................................................................  jalilkhani [at] gmail [dot] com 

دوشنبه 30 مهر1386

خدا

ــ به جانِ خودم ــ

                    باید خیلی بیکار باشد

                                  یا آزار داشته باشد

که هی، همین‌جور، جاسوس‌وار،

به کار تک‌تکِ ما مردم

                     کار داشته باشد.

 

اسماعیل خویی

بر بام آه، فروردین 1382/ آوریل 2003

صفحه‌ی 57


 .......................................................................................................  jalilkhani [at] gmail [dot] com 

دوشنبه 16 مهر1386

که قِسِر در بروند نفس‌ها از حواشی ِ بی‌تماس ِ ما

که این برگ برنگردد به سودِ من

که حالا این بازی تمام شود به خواستِ تو

 

که نرم، حس ِ خیس ِ تو را به دهان نگیرم پس

دور نبض‌ات با هر رگم نچرخم

که لیز نخورم به جنگل ِ تاریکِ تو

باریکِ من از تیغ‌زار تو رد نشود

                                        ـ‌بر فرض ِ محال‌ـ

که زیر خاطره‌ای بی‌پروا، هلاک نشوی از ردِ قرمز بلوغ

ــ بی‌لخته،

              بی‌وقفه

گیج نخوری

              ضعف نکنی؛

که از بلوط ِ تو نخورم

عصب‌هایم چنبره نزند

                           بر مُهره‌های سرو ایستاده‌یِ رؤیایم

                           که تو باشی؟

چه‌طور دل‌ات می‌آید؟

 

گس‌مَزه‌های واژگانِ ممنوعه را صدا اگر بزنی،

جزر رفته‌ام/ آب

چشم ماه‌ی

               که در من افتاده‌ای.

 

م. ج.

فروردین 1382


 .......................................................................................................  jalilkhani [at] gmail [dot] com 

شنبه 24 شهریور1386

مثل بوی کبوتری تو،

مثل خاموشی‌یِ زلالِ او،

مثل رنگین‌کمانِ دور گلویش،

مثل گرمایِ زیر بالِ او.

 

سَر پروازهایِ دور ندارم

                               دیگر؛

و همین آسمانِ کوچکِ آبی بَسَم است.

جایِ چنگالِ باشه بر گلو دارم

بی‌دروغ و

بی‌دریغ باد

مرهم بویِ تو.

 

بعد،

دارکوبی خواهم شد:

لانه‌یِ بوسه‌بَفتِ من

انحنای گلویِ تو.

 

زین سایه‌سار پربرگ، اسماعیل خویی،

نشر نگاه، 1384، تهران، ص 88.


 .......................................................................................................  jalilkhani [at] gmail [dot] com 

شنبه 27 مرداد1386

فاصله (1)

 

گِرداب ِ پُرآبی در آغوش تشنه‌ام

به کسوت ِ یاد ِ آفتاب پاییزی.

و من در انتظارت

                        چون غروبی غمگین

رسوب ِ دره‌ی ِ متروک ِ این افق.

                                               

شهریور 79

 

 

فاصله (2)

 

زیتون‌زار ِ خشک ِ تشنه‌ی ِ پاییزی،

مبدأ خوبی‌ست

برای کوچ پرنده‌های ِ مهاجر.

 

تندباد ِ منجیل، همه‌ی ِ راه‌ها را بلد است.

گم نمی‌شود پرنده،

چه ایلاتی باشد:

                         بلدچی ِ راه،

چه اهل ِ قشلاق.

 

آذر ۸۰


 .......................................................................................................  jalilkhani [at] gmail [dot] com 

شنبه 6 مرداد1386

...

هر چه بگوییم، هر چه ببافیم

آرام‌تر قدم بر می‌داری:

ـ سنجیده و آزانگیزـ

و تا نرسیده باشی،

لب وانمی‌کنی که بگویی.

...

ای طاقتِ عجولی ما

                       بابا!

م.ج

پاییز 1380

 

سکوت باباها را نوشتن، شبیه توصیف نگاه زنانه‌ای‌ست که مارموذی بودن‌ات را از ته دل کیف می‌کند و می‌خندد! این تکه را نوشتم تا به بهانه‌ی روز پدر، به مهدی جان خطیبی که به تازگی پدرش را از دست داده تسلیت بگویم.

در غم تو شریکیم مهدی! بختت خوش بابای نازتاب! عمرت قرین دلخوشی و شعر!


 .......................................................................................................  jalilkhani [at] gmail [dot] com 

سه شنبه 2 مرداد1386

ای کز تو به جز زخم زبانم نرسد!

افکنده به تنبان تو ککِ حِقد و حسد

هزل تو دمی دماغم آزارد و بس:

انگار که در باد الاغی بچُسد!

 

اسماعیل خویی


 .......................................................................................................  jalilkhani [at] gmail [dot] com 

یکشنبه 3 تیر1386

 نَرمایِ دست، نهاده بر چشم

اُریب نگاه می‌کند:

ملافه‌های لال ِ عرق‌کرده‌یِ بی‌حال

سُم‌ضربه‌های وحشی ِ باران ِ دور

از هر طرف

               ــ به سمتِ در چارتاق...

یکی نمی‌بیند:

چکه‌یِ خونِ دروغ

بر سنگفرش ِ تنهایی.

 

م. ج.

خرداد 1386


 .......................................................................................................  jalilkhani [at] gmail [dot] com 

پنجشنبه 10 خرداد1386

محمدعلی بهمنی

 

نشسته‌اند ملخ‌های شک، به برگ یقین‌ام

ببین چه زرد مرا می‌جوند ــ سبزترین‌ام!

ببین چگونه مرا ابر کرد خاطره‌هایی

که در یکایک‌شان می‌شد آفتاب ببینم.

شکستنی شده‌ام اعتراف می‌کنم، اما...

ز جنس شیشه‌ی عمر توام، مزن به زمین‌ام!

برای پَر زدن از تو، خوشا مَرام عقابان

کبوترانه چرا باید از تو دانه بچینم.

نمی رسند به هم دست اشتیاق تو و من

که تو همیشه همانی، که من هماره همین‌ام.


 .......................................................................................................  jalilkhani [at] gmail [dot] com 

یکشنبه 30 اردیبهشت1386

با درد و اشک می‌نویسم این تکه از شعر اسماعیل خویی را. خوابم نمی‌برد این شب‌ها از خواندن شعرهای تازه به دست آمده‌ی خویی: زین سایه‌سار پُر برگ، گزیده‌ی اشعار اسماعیل خویی، تهران 1384، نشر نگاه.

من سال‌های خاطره‌انگیزی با شعر و صدای مسحور کننده‌ی او داشته‌ام. از او بیش‌تر خواهم نوشت. این بُرش را هم از شعر ِ «غزلواره‌ی اندیشیدن به عشق» صفحه‌ی 305 همان کتاب زده‌ام. دیر زیاد و سرش خوش! به جان دوست همه‌تن شعرم کرده این روزها. تنهایی‌ام را عمیق‌تر و بی‌واسطه‌تر می‌یابم. مرا یاد روزهای رشک و حسرت‌ام انداخته که هنوز هم خلاص‌اش نیستم.

 

اسماعیل خویی متولد 1317 مشهد، مقیم بیدرکجای لندن

 

همیشه اندیشیدن به عشق مرا غمگین می‌کند:

خدای من!

اگر که زیبایی شکل ِ دیدنی ِ راستی است،

چراست

و از کجاست

که روی دوست

ــ همین که چشم درون را برهنه می‌کنی

                                   از عینک ِ فریب ِ تمنای پوست ــ

دروغ ِ رنگینی از کار در می‌آید:

ــ چگونه گویم؟ ــ

                     خواب ِ خُرمی از یک پگاهِ بهاری

و یا

خیال‌واره‌ای از یک رنگین‌کمان

که از سرایش ِ غمشادی

                    در بلوره‌ی اشکِ تو بوده است،

نه از همایش ِ باران و آفتاب،

                              آری،

که چتر زیبایش

                   برمی‌گشوده است:

نقاب ِ ناپایایی از نگاره‌ی یک نوشخند

بر اخم زخمی ِ این پُر چرک و پُر چروک‌ترین آسمان.


 .......................................................................................................  jalilkhani [at] gmail [dot] com 

جمعه 24 فروردین1386

هر صبح

که بیایی و بنشینی برابرم

ــ ‌با عطر ِ نان ِ تازه حتا ــ

فرقی نمی کند؛

کشاله که بروم ــ لبخند که بزنی،

باز از پیراهن ِ دیشب‌ام

                                  خشک

هی بی‌قراری می‌چکد.

 

 

صحن ِ خانه

از بوی ِ بغض ِ کهنه

سیر است هنوز.

 

م. ج.

تحریر اول: 8/ فروردین /86

تحریر نهایی: 22/ فروردین /86


 .......................................................................................................  jalilkhani [at] gmail [dot] com 

دوشنبه 20 فروردین1386

هُرم تو

از شکاف ِ یقه تراویده همیشه،

چه خوش جا کرده‌ای روی سینه‌ام،

بختکم!

 

م. ج.


 .......................................................................................................  jalilkhani [at] gmail [dot] com 

جمعه 18 اسفند1385

باران كه ببارد

خیالم تخت است

كسی گوش نمی­دهد

به رؤیاهای نیمه­شب دراز كشیده­ام توی این رختخواب
...

باران كه بزند

               روی این شیروانی شیشه­ای

خیال فالگوش

در این اتاق تاریك ذهن

از سر هر كسی

                      _ كه باشد_

می­پرد.
...

باران كه ببارد

مثل شیرینی رؤیای همین خواب

پوست روشن­ات را بغل گرفته­ام

توی تاریكی

وقتی كه نیستی.

 

18 اسفند 1385

ساعت 2 بامداد


 .......................................................................................................  jalilkhani [at] gmail [dot] com 

سه شنبه 15 اسفند1385

از قول من بگو باشد

که این جهان خجالتی است بزرگ

وقتی که شاعری چنین تنهاست و

پس می‌زند پرده را که بنگرد به باران‌ها

و بعد بگوید صبر کن کمی باران، که آمدم من هم.

 

هرمز علی‌پور


 .......................................................................................................  jalilkhani [at] gmail [dot] com