تبليغاتX
ّ بوی کاغذ
پنجشنبه 6 تیر1387

فردا و هر چه کار دگر...

امروز عشق.

اسماعیل خویی

عزیز من، مهربانی مادرانه‌ام!

همیشه دلم می‌خواسته از چیزهایی بنویسم که گاهی نشده بگویم؛ یعنی که نوشتن آن‌چه به زبان نیامده، ضروری‌تر است. به خیالم همیشه باید آن‌چه ساده به گفتن نیامده را، به روی و بوی کاغذ آورد!

پرستار جهان‌ام، زبانِ جان‌ام!

تو ثابت کرده‌ای که در رخوتِ خواب‌آلودِ تنهایی من، غمخوارترینی، و من این تحفه‌یِ طُرفه را به ذاتِ خودخواهی تو تعبیر می‌کنم که منشاء همین یگانگی است؛ خواستنی که به خواهندگی تنی مثل من می‌انجامد؛ تناقضی زیبا و دروغی پذیرا، که ساحتی از ایثار و اشک و حسرت در خود نهان کرده؛ عرصه‌ای از نمایش بی‌خویشی ِ بی‌غرور، که تن‌کامی و شی‌ء‌وارگی نیز در آن مخفی است.


ادامه‌ی مطلب را بخوانيد...


 ................................................................................. jalilkhani [at] gmail [dot] com  | 

یکشنبه 19 خرداد1387

گفتم چه به هنگامی و هنگامه نه در کار

دیر آمدی اما تو هم ای خوب‌ترین دیر!

به انتخابِ تو، از حسین منزوی

آرامش بی‌بدیل من، یگانه‌ی سال‌های دارندگی!

سلام

خیال نمی‌کردم که دارم‌ات؛ تا همین حالا که پشت میزم نشسته‌ام و از آن همه محبت و یگانگی سرشارم. باور نمی‌کردم که می‌توانی مرا از آن خود کنی، اگرچه نه با همه‌ی تن. و با نَرمایِ دو دستِ بسته‌یِ نازک و استخوانی‌ات، شکوفایم کنی؛ طراوت‌ام بدهی با لیزیِ پُراصطکاکِ روحت، علیه خشکی و خشم من از سال‌ها و روزهای از دست رفته‌ام، (نفرین که بی‌تو گذشت!) با رگان پُر از خونِ زندگی و شادابی‌ات که تصویرش تا ابد بر این ذهن، قاب گرفته و آویزان خواهد ماند.


ادامه‌ی مطلب را بخوانيد...


 ................................................................................. jalilkhani [at] gmail [dot] com  | 

چهارشنبه 1 خرداد1387

به خاطر من نبود که تو باریده بودی

تشنگانی ِ من از آن ِ من‌ات کرد.

شمس لنگرودی

طراوتِ تازه‌ام، صبحانه‌ی من، سلام!

دائم در این خیالم که چه‌طور این‌قدر تنهایی تَرَک برمی‌دارد با حضور یکی مثل تو، که دنیا ریز و بی‌عیار می‌شود در نظرگاهم، که گاه از حضور کسی می‌گریزیم به آغوش تنهایی!

تو این خیال را خوب می‌شناسی. یعنی که آشنایی، با این دلهره که طناب یکی جهنم جداسری باشد و جدایی از زیبایی و درخشش روح. یعنی که می‌گریزی از این تنهایی و نکبتِ تحمل. و بعد همین است که آغوش مهربانی را باز و آزاد به سمتی می‌گشایی که پرندگان تنهایی را لانه دارد!

به قول خودت: بدشانسی رفیقم، به کاهدان زده‌ای عیارسنج دوست‌داشتنی‌ام! چرا که حالا به تنهایی چندگانه‌ام شریک شده‌ای و به تکرار ناچار خاطراتِ کهنه‌ی آزاردهنده‌ام دَم‌خور شده‌ای و باید که گاه و بی‌گاه مزمزه‌شان کنی. اما مگر نه که این سرنوشت مشترک هر دویِ ماست؟ مگر نه این که تو هم چنین سرگذشت مشترکی را از سر گذرانده‌ای و حس چلانده‌شدنی از این جنس را القا می‌کنی؟

عزیز من! گونه‌های تو میوه‌های سرخ من! رؤیای دوست داشتن ِ همیشه‌ام!

بیرون بزن از این خیال که هر کدام از ما در این بازی جای کسی را تنگ می‌کنیم. من تنهایی‌ام را با تو سر یک میز آورده‌ام. چال کن این فکر را که دریغ کردن لبخند و آغوش از من، تنها معنایِ وفاداری است. حالا «فرهاد»، چیزی از آن دنیای «شیرین» ندارد و نمی‌خواهد. فقط پلک نزن. بگذار لابه‌لای مژه‌هات آرام بگیرم. بگذار که تنهایی‌ام بشکند در نَرمای این خیال.

با مهر و دوستی

مهدی: اردی‌بهشت 87


 ................................................................................. jalilkhani [at] gmail [dot] com  | 

یکشنبه 8 اردیبهشت1387

از نظرت کجا رَود؟ ور برود، تو همرهی

رفت و رها نمی‌کنی، آمد و ره نمی‌دهی.

سعدی

 

روی کاناپه خواب‌ات نگرفته بود. از فکر موذی این‌که تنی را توی اتاق تنهاتر گذاشته‌ای، سرت را مثل گربه‌ی سیاه و رامی لیز دادی زیر چانه‌ام. توی ملافه‌ای که بوی نای‌اش از ادکلن همان یک تکه از لباس‌ات گم شده بود. دلم می‌خواست صورت‌ام را در همان یک تکه‌ی کوچک از فراخای سینه‌ات جا می‌دادم و خودم را به خواب می‌زدم. سینه‌ای که این‌همه غصه داشت و چشم‌های درشت‌ات را با آن مژه‌های پیچ‌خورده‌ی زغالی‌ات، هی آبکی می‌کرد. دلم می‌خواست جوری از ذهن‌ات تصویرهای ناهمسان و متناقض را پاک کنم و شادت کنم. فکر می‌کردم وظیفه یا مسئولیت یک دوست این است که آدم را یاد بدبختی‌هایش نیندازد و جوری در لحظه باشد که از همه‌چیز و همه‌کس فارغ کند.

به ور چپ‌ات که خوابیدی و پیشانی بلند خوشبویت را که چسباندی زیر لب‌هام، طوری صورت‌ات را چرخاندی که من همیشه دلم می‌خواست؛ با هر دو تا دُرشت سیاهی که توی تنهایی‌هام، دلم می‌خواسته ببوسم. جوری سرت را چرخاندی سمتِ عریانی‌ام که کاویدن چشم‌هات را نبینم. دیدی؟ باز هم از من دریغ کردی، بوسیدن و تماشای چشم‌هات را.


ادامه‌ی مطلب را بخوانيد...


 ................................................................................. jalilkhani [at] gmail [dot] com  | 

جمعه 24 اسفند1386

قلم را آن زبان نبود که سرّ عشق گوید باز

وَرای حد تقریر است شرح آرزومندی.

حافظ

دوستِ پُرمهر من، سلام!

می‌دانم که منتظر ماندی. برخلاف اسم‌ام اصلاً اهل «منتظر گذاشتن» نیستم! ولی من هم مثل تو به این «انتظار» عادت کرده‌ام. حالا اگر منتظرم نگذارد آن‌که باید، مطمئن‌ام که دل‌خور هم می‌شوم حتماً! بگذریم. خطاب من تویی این‌بار!

عزیز من!

من مرز عشق و دوست داشتن را روشن کرده بودم، اما سرحد آن دو را با تنانه‌گی و خواهش‌های تن و جان ـ‌که همه از آن ِ عشق‌اند‌ـ، جدا نکرده بودم؛ یعنی که، این‌ها را با هم ممزوج کرده‌ام و با همشان خواسته‌ام. گو این‌که مرزها را فقط در کلام در هم می‌شکنیم و جرأت نداریم حتا ـ‌یعنی یاد نگرفته‌ایم‌ـ که به جان نیز از آن‌ها عبور کنیم و به فراترینه‌های بالاتر برسیم. دوست داشتن، آموختنی است، و عشق پروردنی‌تر از آن‌که بدِ چیزی را به دل بگیریم، تا چه رسد به «دیگری».


ادامه‌ی مطلب را بخوانيد...


 ................................................................................. jalilkhani [at] gmail [dot] com  | 

چهارشنبه 26 دی1386

تنهایی گو بمیرد از تنهایی

اسماعیل خویی

عزیز من، همزاد تنهایی‌هایِ یخ‌زده‌ام!

سلام

دلم می‌خواست هر طوری شده به همه بفهمانم که دوست‌ات دارم. عجب خیالی، عجب دلْ‌‌خواستنی! تو اما بزرگ‌تر از آنی که بخواهم مصادره به مطلوب‌ات کنم. تو همیشه‌یِ شادیِ من، تو همیشه‌یِ دلخواهِ منی.

تحمل من، طاقت و صبوریِ من!

هنوز از آن روز شادی‌افزا و پایکوبی مستی‌زا، در معنا و دلیل «شادی» جست‌وجو می‌کنم. و به این ـ فقط همین ـ پاسخ رسیده‌ام که شادی همانا «دیگری» و  یعنی معنای دیگر این حرف ژان پل سارتر است: "جهنم، همان دیگری است"!

و پس انگار انسان‌ها، یا همان «دیگران»، در دنیای خارج از من و تو، خاوندگار بهشت و جهنم اینْ‌‌جهانی‌اند. خب، اما شاید بپرسی که این «تنهایی» چه قرابت‌هایی دارد با این بهشت و جهنم پس. من جوابِ این یکی را هم در آستین دارم: تنهایی همان جهنم درونی است؛ تنهایی، سوختبار آتش این جهنم درونی است که خودمان می‌سازیم‌اش، و اغلب با به دست نیاوردنِ بهشت مطلوبی که «دیگری» باشد، این آتش تنهایی را مَهیب‌تر و مَخوف‌تر می‌کنیم.

اما اگر آن «دیگری»، همان «شادی» باشد، پس به شادیِ افزون‌تری دست یافته‌ایم، و من اعتراف می‌کنم که تو شادیِ مضاعف من، تو نجاتِ من از جهنم تنهایی شده‌ای؛ اگرچه دورتری، اگرچه تنهاتری!

::

یک کندو پُر از عسل پیدا کرده‌ام! برایت شان‌هایِ شیرین‌تری دست‌چین می‌کنم و می‌فرستم. کندویِ جان‌ات را پُرعسل کن! به دادِ آدم می‌رسد در این زمانه‌ی وحشت. فعلاً دو تا شعر هست داخل پاکت.

گرم و بهاری باشی!

با دوستی

مهدی


 ................................................................................. jalilkhani [at] gmail [dot] com  | 

دوشنبه 19 آذر1386

حقا که روز فیصله، سعادتی است.

قرآن کریم

همیشه‌یِ من! رؤیای داستان‌هایِ بی‌سرگذشت‌ام!

سلام

امروز پایان هشتمین ماه از روزهای پرستش در اختفایِ تو بود. پایانِ شرکِ خَفی! و نتیجه‌ی پایان‌اش همین شادیِ کودکانه‌ی من بود در دل نکندن از آغوش زنده و خسته‌ی تو، که شیرینی آرامش‌اش هنوز با من و در من هست، و به جانِ دوست، می‌ارزد به همه‌ی دنیا و هر چه در اوست.

کار، کار، کار! آخر این همه، به دور ماندن از پرستش و ستایش من می‌ارزد؟!

کار، کار، کار! قانونِ کار هم حتا مرا از تو دور می‌خواهد. اما مگر نه که هر پادزهری از جنس خودِ زهر است؟ پس به قانونِ پادزهر، به ترفندِ زهر باید این آیین پرستیدنِ بی‌مُحابایِ یگانه‌یِ تو را، مثل گذشته از سر بگیرم، که می‌دانم یگانه‌شکل ِ بی‌همتایِ دوست‌داشتن است که دومی نداشته، نخواهد داشت!

بانویِ من! بُتِ من!

من معنای پرستیدن، من معنای تقدیس تواَم که حالا دیگر می‌دانم و دلخوشم تا آینده‌ای چند، از من دریغ نمی‌کنی؛ من معنایِ زانوزده در برابر «اللهِ» حضور تواَم؛ ایستاده در تو آویخته‌ام و خوب می‌دانی که غرور شکست‌ناپذیر من‌ات، ایستاده هم می‌ستاید.

مهربانی بی‌دریغ‌ام!

من معنای تیمارداریِ غرور خسته‌ی تو در این روزهای فیصله‌ام، ـ‌خدای من!‌ـ و این سعادتِ بی‌پایانِ من است حتا روزی که دیگر نخواهی ببینی‌ام!

عزیز من، دلبرکم!

امروز پایانِ هشتمین ماه از روزهایِ پرستش در اختفای تو بود و این نامه در ساعتِ چهار صبح به جانم افتاده. هنوز از دیدار تازه‌مان چند ساعتی نمی‌گذرد و خوشحالم ـ‌با گریه‌خند می‌نویسم:‌ـ که می‌توانم دست‌هایِ تو را در این سرمایِ یکسالگی‌مان، دوباره بو کنم، بلیسم، ببوسم...

مهدیِ تو

18 آذرماه 86


 ................................................................................. jalilkhani [at] gmail [dot] com  | 

یکشنبه 18 آذر1386

دوست و همخونِ پُرمهرم

سلام

با این همه شور و هیجان که در وجود تو هست برای شناختِ خود و گذشته‌ی تاریخی و تباری‌مان، دوباره مرا به حال بی‌پاسخ ِ گذشته‌ام هوایی کرده‌ای.

بی‌آن‌که بخواهم سراسر ناامیدت کرده باشم، شوربختانه باید بگویم که خودِ من هم در این میان دست‌خالی و بی‌بهره مانده‌ام و حسرتِ بی‌پاسخ این کنجکاوی هنوز در من هست. اما کم و بیش یقین دارم که از سراسر ایران، در همین زنجانِ خودمان است که نام فامیلی جلیل‌خانی* هست؛ پس باز مطمئنم که بیخِ ما از یک دهات و قبیله و عشیره باید باشد، یعنی که اصالتِ ما به همین آگاهی مختصر است از این جغرافیا و اقلیم. تَه و نَسَب را از این بیش‌تر اگر بخواهی بشکافی، به ناچار به دوره‌های باستانی و انسان‌نُماهای نخستین خواهی رسید!


ادامه‌ی مطلب را بخوانيد...


 ................................................................................. jalilkhani [at] gmail [dot] com  | 

دوشنبه 2 مهر1386

عجیب دلم گفته

اعتماد و عسل بنوشم از دهانِ مگوی‌ات.

رؤیا زرین

بودنِ تازه، طراوتِ تنهایی‌م!

سلام

این روزها دلم می‌خواهد از خودم هم استعفا بدهم!

«خون‌بازیِ» رخشان بنی‌اعتماد را می‌دیدم. هنوز دلواپسی‌ها و نگرانی‌هاش در من هست. حالِ نکبتی‌شان در من اثر کرده انگار. بدجوری خراش می‌دهد دل و جان آدم را.

سایه‌ی مهربانِ من! الاهی دور از تو بلاها، دور!

این روزها حسابی از نیش و طعنه‌ها و سیخ زدن‌های مکرر نزدیک‌ترین‌هام دلتنگم. آزرده‌ام خواهر دورم! نمی‌دانم چه هیزم تَری فروخته‌ام که ارث باباشان را از من سهم می‌خواهند. نمی‌دانم این تخم لق ِ «که چی؟» را، کی توی لپ این جماعت شکسته که هر کاری را به سود و مقصود کیسه‌ی شخصی‌شان عیار می‌گیرند؛ یا هر گام و نامی را به پیوندِ نام و کام خود فقط می‌بینند؟ سرآخر هم دلسوزی‌شان گُل می‌کند که: برای خودت می‌گوییم، آینده‌ات را تباه نکن با این بازی‌هات! بساطت را جمع کن. که چی بشود؟!

حلالِ من انگشت‌های داغ و تن ِ بی‌دریغ‌ات!

دلم خوش است که هستی. این جمله‌ی خودت است. خودت می‌گفتی که کاش فقط باشند. راجع به همه می‌گفتی. می‌گفتی همین که باشند کافی است. ننوشته‌ای، ولی هر بار، پشتِ گوشی تلفن گفته‌ای که امیدوارم باشی. چشم بد از شماها دور! تو و یکی دو دوستِ زلال‌تر از آبم، سرحال و سرزنده‌ام نگه داشته‌اید.

این‌ها را به تو چرا می‌گویم اصلاً؟ می‌بینی که دلم پر است و نامه‌ی مِهرم به تو آلوده‌ی این چیزها شده. بر من مگیر. مرا ببخش. می‌دانی، گاهی که هوار می‌شود تردیدها و نامردی‌ها، یادِ حرف آن بزرگ آزاداندیش سرزمین‌ام می‌افتم که گفته بود: «در آمریکا و جهان غرب با این‌که افراد می‌دانند مخالفتِ آن‌ها تأثیری در تداوم جنگ ندارد، اما همچنان تظاهراتِ ضد جنگ برگزار می‌کنند. این‌ها اقداماتی است که ما از طریق آن‌ها نشان می‌دهیم هنوز احساسات انسانی در ما زنده است. درد و رنج دیگران برای ما مهم است».

خوبِ من، تنهایِ من!

حالا هیچ چیز از آزادی و شادی تو برایم دلچسب‌تر نیست. فقط دارم برای معنا و جوهر یگانه‌یِ "شادی" می‌نویسم. چه باک که دیگران چه می‌گویند؟ دو ماهی خانه‌نشین کرده‌ام خودم را. گفتم که کار عقب مانده دارم. کاش می‌شد فقط ببینمت!

می‌بوسمت

مهدی


 ................................................................................. jalilkhani [at] gmail [dot] com  | 

جمعه 9 شهریور1386

ای مرا منْ تو را منْ تو گردم

هر چه گردم ز تو بر نگردم.

م. مؤید

خواهر دورم، صبورم، خودداریِ بی‌حدم!

سلام

حالا عصر بارانی و تنهایِ بی‌تو بودن من است اینجا، توی اتاقم. و این جمله مدام در ذهنم چرخ می‌خورد که: لحظه‌های خوشی‌های زودگذر مگر بماند!

خواهر ِ جان‌ام، همزاد جسم‌ام!

دلهره و ترس تو از آن سابقه، پُرواهمه و دورت کرده است از این جشن زیبایِ عاطفه و تنانه‌گی. نمی‌دانم، اما به خیالم هنوز از این رفتار و کنش ِ انسانی باشکوه و طبیعی است که من و تو به حسی تازه‌تر دست یافته‌ایم؛ یگانگی ِ نزدیک‌تر و خصوصی‌تر.

لحظه‌ای که از آن تنها بودن‌ها فاصله می‌گیرم و به معرفت ابتَرم نظر می‌کنم، تنها خودداریِ لفظی‌ات را می‌بینم و خواهش روح را. و همین‌ام به ناگزیری از لمس ِ تو، مصمم‌ام نگه می‌دارد.

چه کنم اما با این حس ِِ گناهی که در جانم انداحته‌ای و نُمودش را در همان هق‌هق‌ها دریافتی؟ همیشه تغییرم داده‌ای و ذهنیاتت را غالب کرده‌ای بر هرچه قرارداد و شناخت‌های حسی‌ام. من به خیالم، به سادگی و ساده‌انگاری‌اش برگزار کردم؛ رفتار کردم.

جانِ نزدیک‌ام!

به تجربه‌ی خویش می‌گویم اگر توان و اراده‌ای به پاک کردن گذشته‌مان نیست، پس برای محو کردن‌اش انگار ناچار به ساده و طبیعی و غریزی برگزار کردن ماجراهایِ بعدی باید بود. هر چند می‌دانم که این‌بار هم کلام تو مؤثرتر است. چه کنم که نگاه‌هایِ تو تلقین همه‌ی اراده‌ها و توجیه ساده‌ی همه‌ی حق به جانبی‌هاست؟ شکوهِ اسطوره‌ای تو در من نمی‌شکند که:

 

هم همان آنِ آنْ آفرینی

هم همین این ِ این‌سوترینی!

 

پس: جفَ القَلم بما انتَ لاق!

 

با دوستی

مهدی


 ................................................................................. jalilkhani [at] gmail [dot] com  | 

چهارشنبه 13 تیر1386

دلی به وسعتِ آفاق بایدش ــ همه عشق ــ

نه هر که خال و خطش دل بَرَد، نگار من است.

حسین منزوی

عزیز من، خواهر دورم!

سلام

صداقت و مهربانی بی‌حد تو را بنازم. دلم برایت تنگ شده. مهر مادرانه‌ات حتا از پشت گوشی تلفن، انگشت‌های کشیده و داغ‌اش را زیر گوش و گردن‌ام سُر می‌دهد. بوی گرم لاکِ ناخن‌های همیشه بلندت از همین‌جا، همین سوی سیم هم شنیدنی‌ست. امروز دَم ظهر که صدای پُر احساس‌ات را ریختی در جانم، قطع که کردی، آغوش‌ات را که بستی، تا همین لحظه، از تو لبریزم.

عصری با دو رفیق‌ام زیر درخت‌های بلند تبریزی، زیلو پهن کرده بودیم رو به باد تند و همنشین کلاغ‌های پُر سر و صدا؛ نشسته بودیم به عیش. محل‌اش را باید بشناسی: حاشیه‌ی زنجانرود از جاده‌ی آمادگاه که فرعی ِ همان جاده تبریز خودمان است. و همه‌ی عیش ما به چای و دود و آواز خلاصه شده بود، رویِ زیلوی دو در دویِ سبز سوراخ سوراخ!

حالا هم یک و بیست دقیقه‌ی بامداد است. توی اتاقم نشسته‌ام کنار نوارهای پیاده نشده و ضبط لاغر سیاه. جز کتاب و شعر و کار مجله، دلخوشی دیگری ندارم این روزها. و جز وبگردی‌های اینترنتی و دو سه رفیق، از همه چیز و همه کس خالی‌ام.

نگرانم نباش. دیر می‌خوابم هر شب و بر چاپ نشده‌هام اضافه می‌کنم! غذام اما باز برگشته به همان تک‌بشقابی که می‌شناختی، با برنج‌های پراکنده‌اش. چشم‌های دُرشت‌ات را که گشاد می‌کردی و ابرو که بالا نگه می‌داشتی یادت هست؟ بُراق می‌شدی که: «چه کم‌غذایی تو... دِه بخور!» و من نمی‌توانستم و اشتهام همیشه همان پای منقل، از بوی دُنبلان و گوشتِ پُر پی، کور می‌شد.

باری... بگذریم. گرچه به درد تو نمی‌رسد آن لجاجت و حسرتِ بی‌عیار و بی‌پیری که گفته بودم برات، اما من هم مثل تو از این همه رفاه، دلزده و بی‌خودم! مگر غِیّه‌ی خنده‌ی دوباره‌ات حالم را عوض کند.

خواهر من، عزیز دورم! لحن و کلام همیشه گرم و مهربانت بیش از هر بار به جانم نشسته. دلخوشی منتَظَرم حالا، سفر تو، دیدن توست. در این سال‌ها فقط نمایشگاه کتاب گذشته ندیدم‌ات. پابند بودی، می‌دانم. کتاب‌ها و مجلات تازه و اشراق ِ خواسته‌ات را برایت گذاشته‌ام توی پاکت.

چه ساده، چه راحت می‌شود تو را شاد کرد!

می‌بوسمت:

مهدی


 ................................................................................. jalilkhani [at] gmail [dot] com  | 

پنجشنبه 7 تیر1386

بانوی من

ستاره‌ای از باران است

بر گونه‌ی سپیده‌دمان.

اسماعیل خویی

ایثار من، سنگِ صبور من!

سلام

دانایی و وقارت سرلوحه و الگوی همه‌ی خواهرانه‌هاست. ایثار ِ دوستی‌ات ـ روح ِ زلالِ تنهایی‌ها!ـ دلپذیرترین رامش ِ آرامش من است.

زمزمه‌های شبانه‌مان، لبخند مکرر و قرار همه‌ی بی‌قراری‌ها، همه‌ی آه‌های من بوده، زیبایی بی‌دریغ‌ام!

چشم بد از تو دور، دور از تو همه‌ی دلتنگی‌ها، که تاب می‌آوری واتاب ِ همه‌ی حسرت‌ها و غرورهای مسخره‌ام را.

من از تو یاد گرفته‌ام بلندیِ رنگین کمان صبوری ساده‌یِ سحرانگیز را. حِرمانِ دیگری را به نرمی، آغوش باز کردن و به مهربانی بی‌دریغ، پاسخ‌اش دادن: این است راهِ تو، مرام رام دل‌انگیز نوازش ِ بی‌پایانِ تو.

دوست‌داشتنی‌تر از شعرم! تو خِرد را عشق، تو عشق را خردی برتر می‌دانی و من هنوزا که هنوز است نفهمیده‌ام ـ نه نمی‌دانم ـ میرابی سخاوتِ تو از فراخای کدام آسمان به دلهره‌های پریده‌رنگم این‌قدر مادرانه و باران است.

زلالِ آبی آرام‌ات بر سجاده‌ی خوش بوی مؤمنانه‌گی‌ت، از برابر شلتاق‌های گاه و بی‌گاهم، تندیسی از گوارایی ِ خوابگونه و پُر مهر است.

سلام من! با این همه می‌دانم ـ خوب می‌دانم ـ که پشیمان خواهم شد.

همیشه دوستارت:

مهدی


 ................................................................................. jalilkhani [at] gmail [dot] com  | 

چهارشنبه 6 تیر1386

هر چه گویم عشق را شرح و بیان

چون به عشق آیم خجل باشم از آن.

مولوی

 

حول و حوش فیلتر شدن دوباره‌ی بوی کاغذ، از رفقای دور و نزدیک‌ام پیغام و پسغام زیاد بود. از همه‌شان برای مهر بی‌حدشان ممنونم. نمی‌دانم از پس تلافی این همه مهربانی و دوستی چه طور بر خواهم آمد.

یکی از آن همه اما، نامه‌ی علیرضا جان ملیحی بود. من او را یار همیشگی و مهربان دردشناسی می‌دانم که دل و جان می‌دهد برای کارها و طرح‌های پُر سر و صدا و دسته‌جمعی! اگر چه خودش آن‌قدر محجوب و بی‌سر و صداست که حد ندارد. خنده‌های از ته دلش، همیشه شادی را پخش فضایی کرده که تو در آن غم‌ها را فراموش می‌کنی.

 

سلام مهدی جان!

من واقعاَ متاسفم.

پیشنهاد می‌کنم برای اینکه نشان دهیم بوی کاغذ قابل محدود شدن نیست، یک روز در هفته را یک پست در وبلاگ بچه‌ها، همین رفقای دور و بر، بنویسی تا نشان دهی که بوی کاغذ قابل فیلتر شدن و محدود شدن نیست، و بوی کاغذ در دل همه‌ی ما جای دارد. 

مطمئنم که همه‌ی بچه‌ها از این طرح استقبال خواهند کرد.

می‌توانی اولین پستت را در وبلاگ من بگذاری.

قربانت

علیرضا


 ................................................................................. jalilkhani [at] gmail [dot] com  | 

دوشنبه 7 خرداد1386

تو اگر می‌توانی

بوسه‌ای شلیک کن

تا تمامی ارتش‌های من به زانو درآیند برابر تو.

 

منوچهر آتشی

خطاب نامه‌های من، نازنین من!

سلام

هنوز دو ماه نشده که دورترم از تو. هنوز دو ماه نشده که دلم از ندیدن‌ات ــ خدای من: ندیدن‌ات ــ پُر، دلم از ندیدن‌ات خالی‌ست.

دلکم! دو ماه نگذشته از ندیدن‌ات که این درد، این درد ِ حسرت‌ام، چندماهه و چندان شده؛ این رشک، این رشک ِ چندماهه مثل آن زخم بوف کور می‌خوردم که لاغرتر شده‌ام؛ لاغرتر از روبه‌رو بودن با تو.

دلبرکم! چهل روز را گذشته اما؛ بیش‌تر هم. مطمئن‌ام. و تعبیر این مَثَل که کاری را به چهل روز اگر ادامه دادی، عادت ِ هر روزه می‌شود، به خیال خوش و خام‌ام شبیه کرده.

عزیز من، حسرت همیشه‌ی من! کاش می‌شد دست‌های تو را با سکوت و مهربانی‌شان با هم داشت. جای تو را کسی نمی‌تواند پُر کند و همین‌ام عذاب می‌دهد؛ همین‌ام می‌خورد که کسی هم نمی‌فهمد.

کاش می‌شد، کاش می‌توانستم همه‌ی رنج‌های تو را، من به دوش بگیرم. حالا آن آتشی که می‌گفتی ناگزیرت کرده به این گریز، به جان من افتاده. کاش می‌توانستم فراموش‌ات کنم. کاش نیازم نبود به سکوت و وقارت که آرام‌ام کند.

بی‌تفاوت ِ من! دریغ‌ام کرده‌ای از همین ــ همین فقط ــ که بنشینم برابرت و دل خوش کنم به یگانه شکل ِ رنج خودم:

 

یاد ِ نامرادِ تو تنها چیزی‌ست

ــ زیبا خانم! ــ

کز هست و نیست این حسرتْ‌‌زار

با خویش

تا گور خود

            در آینه‌ی اشک

                              می‌برم.

اسماعیل خویی


 ................................................................................. jalilkhani [at] gmail [dot] com  | 

شنبه 1 اردیبهشت1386

تلقین و درس ِ اهل ِ نظر یک اشارت است؛

گفتم کنایتی و مکرر نمی‌کنم.

حافظ

رفیقم! دوست عزیزم!

شعرهایی که سپرده بودی‌شان برای دانستن نقد و نظرم بر آن‌ها، با مکث و تأمل خواندم.

گمان می‌کنم همین که حس می‌کنی باید بنویسی و شور درون‌ات را برای تسکین ِ روح‌ات روی کاغذ بریزی، آغاز راهِ شاعری را پی گرفته‌ای و به دردسر راه ِ پر سنگلاخی تن داده‌ای.

هر آن‌که قدر این حس که همانا دردمندی، عشق به دانایی و تلاش برای رسیدن به شور حکمت و کمال انسانی است، بداند و دریابد، جز خواندن ِ آثار بزرگ ایرانی و جهانی راه و شیوه‌ای دیگر برایش متصور نیست؛ برای آبدیدگی و ورزیدگی.

پس همه‌ی ما از یکدیگر تأثیر می‌پذیریم و به ناچار از اندوخته‌ی تجربه‌ی سنت ِ خود ــ‌که نگاهبان ِ فرهنگ و ادبیات است‌ــ بهره می‌بریم. از طرفی، نوآوری نیز (که نباید در افزونی بر مضمون سنت ِ ادبیات معنا گردد) ترجمان ِ شیوه، سبک و ژانر تازه و زبان بدیعی در بازآفریدن ِ همان مضامین گفته شده‌ی پیشینیان است، و هم پیشبرنده‌یِ فرهنگ و ادبیات هر ملت شناخته می‌شود.


ادامه‌ی مطلب را بخوانيد...


 ................................................................................. jalilkhani [at] gmail [dot] com  | 

شنبه 18 فروردین1386

خواهرکم!

ترس و جُبن و بی‌جُربزگی، خصلت فرومایه‌هاست و آن که با هویت جعلی به میدان می‌آید، گرفتار است و از همین جَنَم؛ گر چه به خیال‌اش مُحتاط  است و زرنگ!

کاش به دیگران اجازه‌ دهیم حرف‌شان را بزنند، اگر چه حتا نگذارند و مهلت‌مان ندهند که حرف بزنیم.

دلکم!

گوش کن ولی. من به این حرف مارکز ایمان دارم: «همیشه افرادی هستند که تو را می‌آزارند؛ با این حال همواره به دیگران اعتماد کن و فقط مواظب باش به کسی که تو را آزرده، دوباره اعتماد نکنی.»

می‌دانی؟ امیدوارتر از هر روزم حالا. کارهای نیمه‌تمام زیاد دارم. تل‌انبارند در واقع. تنبلی بهاری به جانم افتاده و خیلی بی‌کار شده‌ام انگار. حق داری تو که اعتراض کنی به ننوشتن‌های ِ حرفه‌ای‌م. با انگیزه‌ای تازه‌تر شروع می‌کنم. سال تحولم باید باشد امسال. قول می‌دهم نوشته‌های نیمه‌تمام‌ام را سر و سامانی بدهم. من مصمم‌ام به یک انقلاب حسابی، جان تازه‌ای گرفته‌ام از گرمای حضورت، یخ‌هایم آب می‌شوند کم‌کم.

به آینده امیدوارتر شده‌ام غمگین من! دست از آشفتگی بردار! همه چیز را پایانی خوش می‌بینم. همیشه منتظر باید بود. این انتظار و امید را می‌شود هدیه کرد حتماً.

با دوستی: مهدی

۱۸ فروردین 86


 ................................................................................. jalilkhani [at] gmail [dot] com  | 

سه شنبه 14 فروردین1386

عزیز دلم، صبح ِ تازه‌ی من!

سفر طولانی، خیلی از عادت‌ها را از سر آدم می‌اندازد. تنوع چشم‌اندازها، لذت از تغییر ذائقه‌ی غذایی، خوش‌خوشان ِ خرید و دَدَری‌بازی، جمود و افسردگی‌ام را کمی کم‌تر کرده. گفته بودم که ابتذال، همیشه هم بد نیست!

تا قبل از تحویل ِ سال، یکی دو کتابِ نصفه‌نیمه خوانده را تمام کردم. یادداشت‌های روزانه‌ی ویرجینیا وولف، ترجمه‌ی خجسته کیهان، سه دهه شاعران حرفه‌ای، آنتولوژیِ جمع‌آوری شده توسط علی باباچاهی از سه دهه شعر مدرن فارسی، و مرور یادداشت‌هایم از ویرجینیای افسونگر، مرا به سال جدید رساند.

هر چه مقاومت کردم با این وسوسه که برای سفر کتابی نبرم، نشد. کتاب ِ یک گفت‌وگو (گفت‌وگوی ناصر حریری با نجف دریابندری) را برداشتم. کیف کردم و درس گرفتم کلی. خواندن گفت‌وگوهای ادبی را خیلی دوست دارم. مرور‌شان موجب شناختِ آثار ادبی تازه‌تر یا حتا آشنایی با آثار کلاسیک، شناخت نِحله‌ها، و سرانجام باعث کسبِ نگاه فرهنگی و حرفه‌ای‌تر می‌شوند.

با تکان‌های توی ماشین، خط‌کشی‌ها، معنی‌نویسی‌ها و نکته‌برداری‌هایم از کتاب، کج و معوج شده‌اند! خودم هم پُرخوری کرده‌ام توی این مدت؛ مثل خیلی چیزهای دیگر از هم‌اندامی‌ت هم دارم فاصله می‌گیرم، گِرد و قلنبه می‌شوم انگار!

دیدنِ شهرهای تاریخی ایران البته راست و متحول‌ام کرده مثل همیشه: اصفهان، شیراز، بندرعباس، قشم، یزد، کاشان و تهران به شناخت و پاسداشتِ فرهنگ و زبان ایرانی راسخ‌ترم کرده‌اند.

خواهرکم!

تکه‌ای از گفتار نجف دریابندری مترجم فرهیخته‌ی روزگار را برای تو می‌نویسم اینجا. م