درکِ من از قلمرو تن
درکی صریح و بیپرواست.
حسین منزوی
نازنینام، سلام!
چند روزی است که دارم «سخن عاشق» رولان بارت را میخوانم. او با فصلبندیهای هنرمندانهاش در این کتاب، ناباورانه به تفسیر و تحلیل پنهانترین حالات و ویژگیهای عاشق میپردازد، و بنابراین شناخت تازهتری از احساس و زندگی در من بیدار کرده است.
یگانهی من، حسادت بیحدم!
رولان بارت هم میگوید: «دنیا پُر از همسایگان مزاحمی است که من باید دیگری را با آنها قسمت کنم. دنیا در واقع همین است: اجبار به قسمت کردن. دنیا (دنیویات) رقیب من است... حتا شیئی، مثلاً کتابی، که دیگری جذباش میشود (من به آن کتاب حسودی میکنم). هر چیزی که خللی به این رابطهی دو نفره وارد کند، هر چیزی که در مصاحبت ما مداخله کند و صمیمیت ما را کاهش دهد، چیزی آزارنده است. دنیا میگوید: "تو مال من هم هستی"».
جهانِ جنگ و جدالام!
از کنارمان که میگذرند، به تو که نگاه میکنند، انگار پنجه روی گلویِ من فشار میدهند. این بار حسادت است. رشک است به خدا، به کیف و شال و شرمات حتا. به عطر پیراهن تو که در تالارهای ذهن من میپیچد، به پیراهن تو که به پوست تو میساید: «رشک برم کاش قبا بودمی / چونکه...»!
دیریافتهترینام، شیر گرم صبحانهی تن من!
زبان من و تو، زبان دیگری است؛ زبان صریح تن است، و نه زبان ایماها، اشارهها، استعارهها و یا گفتوگوهای مطنطن. عینیت عاطفهی من به لمس است و تمسح. همین نوشته حتا پاسخ به دستهای نوازشگر توست، به لبهای همیشه خواستار و خواهندهی تو.
اولینهای نداشتهام، زیتون و پستهام، شراب کهنهام!
گمان نمیکردم هرگز که عشقی چنین ازلی و بدوی با نشانهها و رفتارهایی رمانتیک، به سراغم آمده باشد. اما رولان بارت هم به من خرده نمیگیرد؛ عشق مدرن هم گویا همین مشخصات بیرونی و مختصات درونی، همین دردها را با خود به همراه دارد. با این تفاوت که تنها ابزارهای آن روزآمد و تازه است و فقط اتومبیل و ایمیل و موبایل بر آن افزوده شدهاند و البته تنکامیهایِ پالودهتر، مهنّاتر، گوارتر!
میبوسمت: مهدی
شهریور 1388





سلام