دلی به وسعتِ آفاق بایدش ــ همه عشق ــ
نه هر که خال و خطش دل بَرَد، نگار من است.
حسین منزوی
عزیز من، خواهر دورم!
سلام
صداقت و مهربانی بیحد تو را بنازم. دلم برایت تنگ شده. مهر مادرانهات حتا از پشت گوشی تلفن، انگشتهای کشیده و داغاش را زیر گوش و گردنام سُر میدهد. بوی گرم لاکِ ناخنهای همیشه بلندت از همینجا، همین سوی سیم هم شنیدنیست. امروز دَم ظهر که صدای پُر احساسات را ریختی در جانم، قطع که کردی، آغوشات را که بستی، تا همین لحظه، از تو لبریزم.
عصری با دو رفیقام زیر درختهای بلند تبریزی، زیلو پهن کرده بودیم رو به باد تند و همنشین کلاغهای پُر سر و صدا؛ نشسته بودیم به عیش. محلاش را باید بشناسی: حاشیهی زنجانرود از جادهی آمادگاه که فرعی ِ همان جاده تبریز خودمان است. و همهی عیش ما به چای و دود و آواز خلاصه شده بود، رویِ زیلوی دو در دویِ سبز سوراخ سوراخ!
حالا هم یک و بیست دقیقهی بامداد است. توی اتاقم نشستهام کنار نوارهای پیاده نشده و ضبط لاغر سیاه. جز کتاب و شعر و کار مجله، دلخوشی دیگری ندارم این روزها. و جز وبگردیهای اینترنتی و دو سه رفیق، از همه چیز و همه کس خالیام.
نگرانم نباش. دیر میخوابم هر شب و بر چاپ نشدههام اضافه میکنم! غذام اما باز برگشته به همان تکبشقابی که میشناختی، با برنجهای پراکندهاش. چشمهای دُرشتات را که گشاد میکردی و ابرو که بالا نگه میداشتی یادت هست؟ بُراق میشدی که: «چه کمغذایی تو... دِه بخور!» و من نمیتوانستم و اشتهام همیشه همان پای منقل، از بوی دُنبلان و گوشتِ پُر پی، کور میشد.
باری... بگذریم. گرچه به درد تو نمیرسد آن لجاجت و حسرتِ بیعیار و بیپیری که گفته بودم برات، اما من هم مثل تو از این همه رفاه، دلزده و بیخودم! مگر غِیّهی خندهی دوبارهات حالم را عوض کند.
خواهر من، عزیز دورم! لحن و کلام همیشه گرم و مهربانت بیش از هر بار به جانم نشسته. دلخوشی منتَظَرم حالا، سفر تو، دیدن توست. در این سالها فقط نمایشگاه کتاب گذشته ندیدمات. پابند بودی، میدانم. کتابها و مجلات تازه و اشراق ِ خواستهات را برایت گذاشتهام توی پاکت.
چه ساده، چه راحت میشود تو را شاد کرد!
میبوسمت:
مهدی