تبليغاتX
ّ بوی کاغذ
یکشنبه 8 اردیبهشت1387

از نظرت کجا رَود؟ ور برود، تو همرهی

رفت و رها نمی‌کنی، آمد و ره نمی‌دهی.

سعدی

 

روی کاناپه خواب‌ات نگرفته بود. از فکر موذی این‌که تنی را توی اتاق تنهاتر گذاشته‌ای، سرت را مثل گربه‌ی سیاه و رامی لیز دادی زیر چانه‌ام. توی ملافه‌ای که بوی نای‌اش از ادکلن همان یک تکه از لباس‌ات گم شده بود. دلم می‌خواست صورت‌ام را در همان یک تکه‌ی کوچک از فراخای سینه‌ات جا می‌دادم و خودم را به خواب می‌زدم. سینه‌ای که این‌همه غصه داشت و چشم‌های درشت‌ات را با آن مژه‌های پیچ‌خورده‌ی زغالی‌ات، هی آبکی می‌کرد. دلم می‌خواست جوری از ذهن‌ات تصویرهای ناهمسان و متناقض را پاک کنم و شادت کنم. فکر می‌کردم وظیفه یا مسئولیت یک دوست این است که آدم را یاد بدبختی‌هایش نیندازد و جوری در لحظه باشد که از همه‌چیز و همه‌کس فارغ کند.

به ور چپ‌ات که خوابیدی و پیشانی بلند خوشبویت را که چسباندی زیر لب‌هام، طوری صورت‌ات را چرخاندی که من همیشه دلم می‌خواست؛ با هر دو تا دُرشت سیاهی که توی تنهایی‌هام، دلم می‌خواسته ببوسم. جوری سرت را چرخاندی سمتِ عریانی‌ام که کاویدن چشم‌هات را نبینم. دیدی؟ باز هم از من دریغ کردی، بوسیدن و تماشای چشم‌هات را.

شمد سفید سرد بود و مورمورم می‌شد با آن همه تردیدی که در جانم ریخته بودی. توی دلم هم که انگار رخت می‌شستند. هیجانم فروکش کرده بود از زور سردی هوا و چشم‌های بسته‌ات. پتو را طوری کشیدم که تمام‌قد بپوشاندت از خیالات و فکرهای عجیب و غریب. به عمد گذاشتم‌ات رام و راحت بیبینی‌ام و خوب وراندازم کنی؛ کشفم کنی و عریانی‌ام را لمس کنی، بوی کیفناکِ عرق را حس کنی، تا من از این‌همه بار با تو بودن و به تو فکر کردن کمی خلاص و خالی شوم، و خو کنم به بوی روغن ماری که به موهای خروسی‌ات می‌زنی.

نهیب می‌زدم به خودم که کاش آن قرص کوفتی کرختی را نخورده بودم. کاش از همه‌ی ماجراجویی و تجربه‌گری دست بردارم و به همین بپردازم که می‌نویسم؛ شناختن تو که همه‌ی حواس سال‌های رفته‌ی من شده بودی.

با بوسه و دوستی

مهدی، فروردین 1387


 ................................................................................. jalilkhani [at] gmail [dot] com  |