نمیدانستم دروغی که میگویم چنان او را پابندم میکند که تا ماهها بعد، همینطور او را و دروغام را باید تحمل کنم و تا او را متوجه کنم که مجبور است دست از سرم بردارد، جلو رویاش با دخترهای دیگر جلفبازی در بیاورم، مخدر بکشم، حرفهای رکیک بزنم، و بالأخره کارم را ول کنم و دنبال هیچ کاری نروم، و هر کار دیگری از این دست، که میدانستم یا خیال میکردم از من ناامیدش میکند، که اما نکرد.
وقتی که داشتم آن دروغ را میگفتم، میدانستم که کار به اینجاها میکشد. فکر میکردم حالا که این اتفاقات افتاده، از این به بعد چشمهاش را بیشتر باز میکند و بیشتر فکر میکند و بهتر موقعیت خودش و رابطهی ناجور و بیسرانجاممان را میفهمد. این فکرها را کردم که گفتم: «حالا چیزی نشده. من که نگفتم همهچیز تمام شده. خب، بگذار همینطور ادامه پیدا کند تا بعد. آنوقت سر فرصت یک کاریش میکنیم».
و حالا این بعد، این بیسرانجامی همینطور دارد ادامه پیدا میکند، آن هم رو به دو سوی مختلف برای او و من؛ یکی رو به بالا، رو به دوست داشتن ِ خود و دیگری رو به پایین، به تهِ بیزاری از خود. و نمیدانم آن فرصت که کاریش بکنیم، یا بکنم، کی میرسد.
مجموعهی داستان «سمتِ تاریک کلمات»
حسین سناپور، 1384 نشر چشمه
از داستان «بگذار همینطور ادامه پیدا کند»، صص 5 و 64
