چون باد، که میسزد به ذاتاش که وزد،
هزّالی تو ذاتِ تو را نیک سزد.
نیشم زنی و از تو ندارم گلهای:
پشّه چه کُند که تخم آدم نگزد؟!
اسماعیل خویی
در وبلاگی جعلی با مدیریتی بینام و نشان، نوشتهای مستأصل و سخیف و سست زدهاند در باب حاشیههای چهارمین آیین پاسداشت حسین منزوی، که به زنجمورههای طفل بیسلاحی شبیه است تا یک گزارش از حاشیهها. بالای آن نوشته هم فحشی از طرف من به نویسندگاناش نثار شده است، در حالی که آن وبلاگ از بیخ محلی برای نظردهی ندارد تا بر فرض محال آن فحشها را من حوالهی ایشان کرده باشم! پس کاملاً پیداست که این سناریوی مضحک را از پیش و با قصد و کینهای دشمنخُو ساخته و پرداختهاند.
وجدانهای آگاه حاضر در آن آیین که اجرای آن بر عهدهی من بود، خوب میدانند که آنچه نویسندگان کممایه و سفلهپرور با آن نثر آبکی و پُرخشمشان نوشتهاند، هیچاش درست نیست و سراسر دروغپردازی و قلب واقعیت است به قصد تسویه حسابهای شخصی و خالی کردن عقدههای کممحلی و بیچیزی.
آرزوی تسلی و تشفی دارم برای روح و روان بیمار همهی وجیزهنویسان آن سفاهت، که به قول نیمای بزرگ: الکدار از پس کاروان روان است!
