تبليغاتX
بوی کاغذ
سه شنبه 11 تیر1387

چوبك، کلنجار با پوسته‌ی سنت *

 

صادق چوبکصادق چوبک از نویسندگان موفق نسل اول داستان‌نویسی مدرن ایران بود؛ از هم‌نسلان صادق هدایت، جلال آل‌احمد، به‌آذین و ابراهیم گلستان.

در تیرماه 1295 در بوشهر متولد شد. در 1316 از کالج آمریکایی تهران دیپلم گرفت، با قدسی خانم ازدواج کرد و در وزارت فرهنگ استخدام شد. به دلیل تسلط‌اش به زبان انگلیسی به عنوان مترجم در سال دوم سربازی، خدمت‌اش در ستاد ارتش به پایان رسید. او همراه با تدریس، در هیأت مستشاران آمریکایی، روابط عمومی سفارت انگلیس و شرکت نفت ایران و انگلیس به عنوان مترجم مشغول به کار شد.

از آثار او می‌توان به مجموعه‌ی داستان‌های «خیمه‌شب بازی» (یازده داستان کوتاه)، «انتری که لوطی‌اش مرده بود» (چهار داستان و یک نمایشنامه)، روز اول قبر (ده داستان کوتاه و یک نمایشنامه) و داستان‌های بلند «تنگسیر» که فیلمی از آن به همین نام به کارگردانی امیر نادری در سال 1353 به نمایش عمومی درآمد؛ و «سنگ صبور» که به زعم اکثر منتقدین، در کنار بوف کور صادق هدایت و شازده احتجاب هوشنگ گلشیری جزو برترین رمان‌های نو ایرانی است، اشاره کرد.

چوبک در سال 1353 خود را بازنشسته کرد و بعد از مدتی راهی انگلستان و سپس آمریکا شد و در «السوریتو»ی کالیفرنیا اقامت گزید.

او در دهه‌ی آخر زندگی، بخش زیادی از بینایی خود را از دست داد: «و این ضایعه‌ای بود مصیبت‌بار که زندگی مرا بسوخت. قلم و دفتر و آن‌چه خواندنی ونوشتنی بود از زندگی من بیرون شد». (مقدمه‌ی مهپاره، داستان‌های عشقی هندو، ترجمه از انگلیسی، نیلوفر 12:1370)

چوبک سرانجام در روز جمعه سوم جولای 1998 (12 تیرماه 1377) در غربتکده‌اش به سن 82 سالگی از دنیا رفت.

می‌خواهم به سوی دریا بروم. به سراغ صادق چوبک. صبح سحر قبل از طلوع آفتاب، زمانی که تاریکی سایه‌ی وهم‌انگیزش را از روی امواج برمی‌دارد و پی ِ کارش می‌رود و خیزاب‌ها به ناگهان جان‌شان آزاد می‌شود. موج‌ها، خیزابه‌ها، نفس می‌کشند و چون کوپاره‌هایی به رقص در می‌آیند و خود را به آسمان برمی‌کشند. وقتی به دریا برسم، بر این موج‌ها، بر صورت دریا و بر حنجره‌ی دریا، حنجره‌ی صادق چوبک بوسه خواهم زد. بر حنجره‌یِ چوبک که جز راست و حقیقت و جز از آزادیِ انسان دربند و اسیر و فقیر چیزی نگفت و ننوشت». [1]

همسرش قدسی خانم در گفت‌وگو با مرتضا میرآفتابی می‌گوید: «این روزهایِ آخر چه‌قدر سخت اندوهبار بود چوبک. چه‌قدر سخت بر او می‌گذشت. صادق راه می‌رفت و گریه می‌کرد. از این‌که در ایران نبود و دور بود گریه می‌کرد. تمام مدت اشک می‌ریخت و گریه می‌کرد برای ایران. می‌گفت قدسی، آیا ممکن است که من یک‌بار دیگر به ایران بروم و آن‌جا را ببینم؟

حوصله‌ی خواندن نداشت و دیگر حوصله‌ای نداشت که کسی برایش داستان و مقاله‌ای بخواند. می‌گفت بیا، دیگر وقتی برای ما نمانده قدسی. بیا این‌جا نشین. ما دیگر وقت نداریم. وقت نداریم با هم باشیم. حس می‌کرد رفتنی است. به خواهرش می‌گفت بیا به دیدن ما. دیگر همدیگر را نخواهیم دید. پنج-شش روز آخر هیچ‌چیز نمی‌خورد. می‌گفت سعی نکنید با دوا و درمان مرا نگه دارید. چوبک می‌گفت باید بروم. یک روز مرا نشاند کنار شومینه و هرچه که قبلاً نوشته بود، سوزاند. من نمی‌توانستم مانع او بشوم و جلوی او را بگیرم. می‌گفت دیگر تمام شد. هر چه بود تمام شد. حال‌اش خوب نبود. دکترها گفتند باید جایی باشی که از شما پرستاری کنند. اما صادق از خانه‌ی سالمندان خوش‌اش نمی‌آمد. این اواخر خیلی وضع بدی داشتیم. هم من مریض بودم، هم صادق چوبک. خانه‌ی پدران را قبول نمی‌کرد. در بیمارستان نه حرف می‌زد و نه چیزی می‌گفت. گوش‌اش هم دیگر نمی‌شنید. بیماری، فشار خون، قند، کلیه‌اش هم ضعیف بود. آخ ریه‌های صادق!

ساعت شش بود که دفن‌اش کردیم. یک ساعت بود که صادق رفته بود. پنج و پنج دقیقه‌ی جمعه. سه-چهار ماه بود که حس کرده بود. گاه چرت می‌زد. وقتی شب دیروقت ساعت 11-12 می‌خوابید، دو ساعت بعد از خواب بلند می‌شد و دیگر نمی‌توانست بخوابد. خیلی کم‌حرف شده بود. فقط نگاه می‌کرد. وصیت کرد که جسدش را بسوزانیم و خاکسترش را به اقیانوس بدهیم. می‌دانید که صادق به این حرف‌ها عقیده‌ای نداشت؛ به ختم و دور هم جمع شدن و سخنرانی کردن و روضه و عزاداری. همه‌ی نوشته‌هایش را سوزاند و وصیت کرد که جسدش را هم بسوزانیم». [2]

نثر ساده و طنزآلود در آثار صادق چوبک همراه با اصطلاحات تند و خشن و گاه رکیک کوچه و بازار، خوانندگان بسیاری را جذب کرده است. او با دید خاص خود اغلب به اقشار پایین دستِ جامعه نظر دارد. متأثر از ادبیات جدید آمریکا به ساختمان داستان توجهی ویژه می‌کند و آثاری هنرمندانه پدید می‌آورد.

داستان‌های او در دنیای بی‌رحمی می‌گذرد که آدم‌هایش ترس‌خورده و از خود بیگانه‌اند. کسانی که حتا نمی‌توانند تمایلات غریزی خود را بیان کنند. ستم‌دیدگانی هستند که یکدیگر را مورد ستم و آزار قرار می‌دهند.

آدم‌های چوبک بیش از آن‌که اهل کردار باشند، اهل گفتارند. گفتاری که از پشتوانه‌های پندار تهی‌اند. او جامعه‌ای را به تصویر می‌کشد که به غایت عقب افتاده است و پیچک‌های موهوم‌پرستی و خرافه بر دست و پای این جامعه تنیده و توان تفکر و تحرک را از او سلب کرده است؛ با آدم‌هایی واپس‌گرا و بیمار و ناتوان. فرهنگ انتظار و تسلیم و رضا طبیعی به نظر می‌رسد. او مدافع ستمدیدگان است ولی به جای پرداختن به روابط بین افراد، به طبیعت آن‌ها می‌پردازد و نکبت‌زدگی آدم‌ها را ازلی و ابدی می‌پندارد. [3]

جمال میرصادقی در بررسی زبان چوبک می‌گوید: «یکی از خدمت‌هایی که مکتب ناتورالیسم به ادبیات کرد، شکستن حرمت قلابی کلمات و مفاهیم بود. چوبک هم از این قاعده پیروی می‌کند و کلمه‌هایی را که نویسندگان پیش از او از آوردن آن‌ها ابا و کراهت داشتند، در داستان‌هایش به کار می‌گیرد و مناظر و صحنه‌هایی که نویسندگان به اختصار از آن می‌گذشتند، یا به کلی از داستان‌هایشان حذف می‌کردند، با جسارت تحسین‌برانگیزی در آثارش به نمایش می‌گذارد...

زبان داستان‌های چوبک، زبانی‌ست تصویری. به این معنی که از تشبیهات و استعاره‌ها بیش‌تر مدد می‌گیرد تا عبارت‌های توضیحی و جمله‌های تشریحی. او با تشبیهات و تعبیرات و استعاره‌ها به روانی و شفافیت و قدرت تجسمی نثر می‌افزاید». [4]

عنایت سمیعی نیز در مقایسه‌ی نثر چوبک و هدایت می‌گوید: «بدیهی است که نثر هدایت در برابر نثر چوبک کم می‌آورد، ولی چوبک از حیث آفرینش جهان داستانی پشتِ سر هدایت قرار می‌گیرد. دیالکتیک داستان‌نویسی یا معرفت‌شناختی چوبک عمدتاً تقابلی است و عناصر ثنویِ داستان‌های وی در برخورد رویارو با یکدیگرند، در حالی‌که جهان برآیند تقابل‌های غیرمستقیم و رابطه‌ی گونه‌گون، پیچیده و انحرافی است که به یک یا چند عنصر فروکاستنی نیست. با این همه چوبک از پایه‌های محکم داستان‌نویسی است که استعداد صعود وسقوط در آثار وی آشکارا پنهان است». [5]

نمونه‌ای از نثر چوبک:

اگر تو گلوله به مغزت خورده باشد، جمجمه‌ات را متلاشی کرده باشد، آن‌وقت دیگر تو را نخواهند شست. تو حالت سرباز فداکار و مجاهدی را داری که تو میدانِ جنگ کشته شده و بی‌این‌که بشویندت و هفت جایت را پنبه بتپانند، به خاک‌ات می‌سپارند. فایده‌ی این مزیت آن است که تو شهید شده‌ای آن هم در حین انجام وظیفه. اما اگر گلوله به شکم‌ات خورده باشد و فقط یک سوراخ تیره‌ی سوخته تو گوشت تن‌ات باشد، آن‌وقت به طرز فجیعی تو را خواهند شست. چنان فجیع که از مردن هم برایت شرم‌آورتر خواهد بود. مرده‌شوها به طرزی دلخراش و توهین‌آمیز، تن‌ات را روی تخته‌سنگ مرده‌شورخانه می‌کوبند و کیسه‌ات می‌کشند و هفت سوراخ تن‌ات را انگشت می‌تپانند و پنبه‌آجین‌ات می‌کنند و کافور می‌گذارند و سپس گور سیاه است و شب اول قبر و آن نکیر و منکر کذا و این حرف‌ها.

افسوس که من کافرم و به آن دنیا اعتقاد ندارم. اما خیلی دلم می‌خواست معتقد بودم. ای کاش از پس امروز فردایی باشد. اگر حساب و کتابی تو کار باشد، در آن دنیا هم عذاب و شکنجه‌ی ابدی در انتظارت خواهد بود. اما هیچ‌کس نمی‌داند. [۶]

 

پانوشت‌ها:

*      این یادداشت پیش‌تر در هفته‌نامه‌ی بهارزنجان، چهارشنبه 19 تیر 1381، سال اول شماره‌ی 14، منتشر شده است.

1.       مرتضا میرآفتابی، مدیر نشریه‌ی سیمرغ، چاپ آمریکا در یک ویژه‌برنامه‌ی رادیویی برون‌مرزی.

2.       همسر صادق چوک در گفت‌وگو با مرتضا میرآفتابی

3.       حسن میرعابدینی، صد سال داستان‌نویسی ایران، نشر چشمه 1380، صص 242 و 243

4.       جمال میرصادقی، ادبیات داستانی، صص 625 و 627

5.       عنایت سمیعی، روزنامه‌ی ایران، ش 1843، ص 12

۶.     گزیده‌ی داستان‌های صادق چوبک، نشر روزگار، ۱۳۷۸، از داستان دسته‌گل، ص ۷۹


 .......................................................................................................  jalilkhani [at] gmail [dot] com