با خویش، با خدا
ما را اسیر ِ دین ِ که کردی، خدای ما؟!
تا چیست پاسخ ِ تو به چون و چرای ما؟!
ما را ز بامداد ِ تو میبود دین ِ خویش،
آورده زردهشت ِ سپنتا برای ما:
دینی که، با طلوع ِ نخستین ِ آفتاب،
روشن شد از فروغ ِ وی اندیشههای ما:
دینی که بر سه نیک ِ اهوراییی تو در
پندار و گفت و کرد بُوَد رهنمای ما؛
دینی که، با طلوع ِ نخستین ِ آفتاب،
روشن شد از فروغ ِ وی اندیشههای ما:
دینی که رهنمای ِ پدر در پدر، که هیچ،
بودهست رهنمای نیا در نیای ما؛
دینی که، در صدفکده* دریای آدمی،
زو شد پدید گوهر ِ یکتای «ما»ی ما؛
دینی که، در برابر ِآیین ِ مهر ِ او،
آیینهوار بود دل ِ با صفای ما.
امّا ز دین ِ مهر چنان رو بتافتیم
که دین ِ کینه گشت، به کیفر، سزای ما.
بگذشت چارده سده از آن گناه و باز
با ما هنوز بر سر ِ قهری، خدای ما؟!
انگیختی ز تخمهی بوجهل لشگری
تا بر نهند تیغهی خنجر به نای ما؛
کاسلام آورید و رهانید تن ز مرگ:
تا جان کنید، در ره این دین، فدای ما!
بودید بهر ِ خویشتن؛ امّا، از این زمان،
بود و نبودِتان نبُود جُز برای ما.
ما بر حقایم و تیزیی شمشیر ِ آخته
برهان ِ قاطعیست بر این ادّعای ما.
ما بر حقایم و چاره ندارید هیچ یک
الّا پـذیـره آمدن ِ مدّعای مـا.
یا میشوید بندهی ما، بیچرا و چون،
یا بندگان ِ خالق ِ بیچون چرای ما.
ما خسته از جفای ِ شهان و مغان ِ خویش
بودیم و بود کینهی ما رهنمای ما.
ز آیین ِ مهر، دین ِ خردآفرین ِ تو،
زی دین ِ کینه ساخته برگشت رای ما:
دینی که بر کشیده ی شمشیر بود و خون؛
و جُز به درد ِ کینه، نمی شد دوای ما.
وآن گه، فروکشید چو کینمان به سینهها،
گشت آن دوا نمای نخستین بلای ما.
گردن هنوز وانرهانده ز یوغ ِ شاه،
در کُند و بند ِ شیخ فرو ماند پای ما.
از شاه ، کاو به ناصرخسرو نمود مور،
رفتیم سوی شیخ که گشت اژدهای ما:
زین اژدها نشسته به سوکاند، روز و شب،
شادی سرشت مردم ِ سورآشنای ما.
پور از پس ِ پدر بکُشد از پس ِ نیا:
تا هیچکس طلب نکند خون بهای ما.
چندان به لوش ِ کینهاش انباشت ظُلم ِ او،
تا کور گشت چشمهی نوش ِ صفای ما.
وز بس تبر به ریشهی فرهنگ ِ ما زدهست،
یکسان شدهست میهن و بیدرکجای ما.
چشمان ِ زمهریرییِ ما را فروغ نیست
در روزهای بهمنییِ بیضیای ما.
غرق ِ دروغ و زرق چنانایم کاهرمن
در حیرت است نیز، خود از ماجرای ما.
زآن سان زبون شدیم که آیندهمان کنون
بازیچهی عدوست، که ای وای، وای ما.
﷼
این گفتهها به گوش ِ خدا چون ز من رسید،
فریاد زد که: «سایه ندارد همای ما.
هم گرد گردد ار همگی هستیی شما
در آرزوی آنکه نشیند به پای ما،
در دسترس نیابد از آن گرد ذرّهای
دامان ِ نا گرفتنیی کبریای ما.
ما را به کارهای شما هیچ کار نیست:
کم درد ِ سر کنید فراهم برای ما.
کاری عبث کنید به گیتی، چه بر نهید
ما را به جای خویش و چه خود را به جای ما.
ما آفریدگار ِ بودن ِ خویش از نبودنایم:
کآیینهی «شما»ی شما باد «ما»ی ما.
شایان ِ جانشینیی ما برزمین نهاید:
گامی بلند بر ننهید ار فرای ما.
دیوار ِ بیدریچهی «شرع» است کاینچنین
دارد جُدا سرای شما از سرای ما.
گر بر سر ِ فقیه فرودش بیاورید،
«ما»ی شما یگانه شود با «شما»ی ما.
وآنگاه، روشن آیدتان باز جان و دل
زآیین ِ مهرگستر ِ شادیفزای ما.
* صدفکده
یکم ژوئن 2008، بیدرکجای لندن
ــــــــــــــــــــ
بوی کاغذ: با سپاس و ستایش از سیاوش عبقری که این شعر را برایم ارسال کرد.


